تبليغاتX
jade eshgh

jade eshgh

واقعا دوستت دارم گر چه شاید چنین به نظر نرسد گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم، گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم ولی درست در همین زمان هاست که باید بیش از همیشه مرا درک کنی...
چون در همین زمان هاست که بیش از همیشه عاشق تو هستم ولی احساساتم جریحه دار شده است با این که نمی خواهم ببینم که نسبت به تو سرد و بی تفاوت هستم درست در همین زمان هاست که می بینم بیان احساساتم برایم خیلی دشوار است.
اغلب کردۀ تو، احساسات مرا جریحه دار می کند، بسیار کوچک است ولی آن گاه که کسی را دوست داری آن سان که من تو را دوست دارم هر کاهی کوه می شود و بیش از هر جیز این به ذهنم می رسد که تو دوستم نداری خواهش می کنم با من صبور باش با احساساتم صادق تر باش و می کوشم که این چنین حساس نباشم و با این همه فکر می کنم که باید کا ملا اطمینان داشته باشی که همیشه از همه ی راه های ممکن
                                                             عاشق تو هستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 14:57  توسط sara  | 

شب را دوست دارم!
چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .
   چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم!
  چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند
شب را دوست دارم !
   چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم
  از شب مي ترسم !!
تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ،
   به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم
         چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 23:9  توسط sara  | 

اي مسافر ! 
اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند...
اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! 
آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده !
دست خدا به همراهت ...اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...از خود تهي شده ام ...
نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 21:13  توسط sara  | 

می‌نويسم از تو:
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
    تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
 تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
       پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس 
 تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
          و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
                 و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را
در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
                      همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي
                           از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
      نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
   و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
     نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
         ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟
شايد به رسم و عادت پروانگي مان
      باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

 

 

 

كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت
    كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
 كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست 
       با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت
 كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
       داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت  
 كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
       كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

 

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 15:10  توسط sara  | 

  • زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد.
    زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید.
    زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند.
    زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند.
    زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد.
    زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند.
    زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد.
    زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید.
    زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد
                                               مهمانی که عشق نام دارد

 

  • همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

 

  •  سهراب گفتي:چشمها را بايد شست...شستم ولي... !....
    گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي...!.....
    گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي...!.....
    او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
    فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:" ديوانه ی باران نديده !!

 

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 12:6  توسط sara  | 

  • به نام ستاره ی شب تاریکم…
    یک شب خوب تو اسمون…یک ستاره چشمک زنون…خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون…ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون…اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون...

  • همیشه وقتی کسی از من می پرسید «چند تا دوسم داری؟»
    یه عدد بزرگ می گفتم ولی وقتی تو ازم پرسیدی: چند تا دوسم داری؟ گفتم "یکی....!!!"
    می دونی چرا؟ چون قوی ترین و بزرگ ترین عددیه که می شناسم...
    دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزا ی دنیا یکی هستند:{
    ماه یکیه...
    خورشید یکیه...
    زمین یکیه...
    خدایکیه...
    مادر یکیه...
    پدر یکیه...
    توهم یکی هستی...
    وسعت عشق من به توهم یکی هست...
    پس اینو بدون از الان و تا همیشه
                                                 یکی دوستت دارم...

 

 

  • روز ها در کوچه باغ نگاهت قدم می زدم اما دریغا که لحظه ای مرا درک نمی کردی چشمان هعمیشه گریانم را مسخره می کردی و از پشت به من نیشخند می زدی همیشه در برابر جنگل وحشی نگاهت خزان بودم... خار بودم واز شرم آب بودم و باز از حرارت عشقم به تو بخار می شدم و به آسمان می رفتم آنقدر بالا می رفتم تا به خدا برسم چون او از بهترین بود برای گوش دادن به دردو دل های من...
    حال اون روزها گذشته و هر وقت بدان فکر می کنم موجودی از پشت پنجره ی خاطراتم با تمام وجود فریاد می زندکه
                                     هیچگاه فراموشت نمی کنم...

 

 

 

  • نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه
    چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه
    آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه
    لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه
    رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه
    چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه
    اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند...

 

 

 

  • باز هم غم عشق و ناله جدايي در من فغان كرد...
    نمي دانم آيا آب عشقي پيدا خواهد شدكه اين آتش را در من خاموش كنداگر اين آب پيدا نشد اين آتش در من چه خواهد كردمرا خواهد سوزاند...
    ولي من از خدا مي خواهم که اين آتش آتش عشق تو باشدخدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟

 

 

 



 

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت 11:3  توسط sara  | 

  • در سكوت
        مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد 
              مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
                      و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن
    گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

 

 

  •  از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد 
       ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد
       ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد
       ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟
              گفت: زندگي خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

 

 

  • هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟
    هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...
        ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...
            ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...
                بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...
                      بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...
                          بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...
       بهم نگفتن...
     نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...
          نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه....

 

 

  • بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند
       بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند
          بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند
                بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند
                       بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند
                               بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند
                                               آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند....

 

  • هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
           وسعت تنهائيم را حس نکرد
    در ميان خنده هاي تلخ من.. 
            گريه پنهانيم را حس نکرد...
    در هجوم لحظه هاي بي کسي... 
             درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
      آن که با آغاز من مانوس بود... 
             لحظه پايانيم را حس نکرد......

  • وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.
         وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.
    وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
       وقتی خواستم بگریم، گفتند دروغ است.
    وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.
        دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
                                                     (دكتر علی شریعتی
    )

 

 

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 13:32  توسط sara  | 

a6qby4o50x8ux4qph6r.jpg 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 13:20  توسط sara  | 

تنها

  •  با هم کنار برکه نشسته بودیم ...
        پرسید: 
                 برای چه زنده مانده و زندگی می کنی؟
          در حالی که از ته قلب فریاد می زدم
                                                         فقط برای تو
       گفتم:   «هیچ»
       پرسیدم:
                  تو برای چه زنده مانده و زندگی می کنی؟
      پاسخ داد:
                   برای کسی که برای هیچ زنده مانده و زندگی می کند...

 

  •   واژه بیایید، بر زبانم جاری شوید
             لحظه ای را که در ذهنم غوغا  می کنید
                    به یاد آرید....
      دوست دارم 
            جاده ای باشم، که به تو می رسد!
          ولی افسوس...
                       که یک جاده ی تکراری ام و شاید بی انتها....

 

  •  من نشانی از تو ندارم...

                      اما نشانی ام را برایت می نویسم...

     در عصر های انتظار؛ به حوالی بی کسی قدم بگذار

        خیابان غربت را پیدا کن؛ وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

             کلبه ی غریبی ام را پیدا کن؛ کنار بید مجنون خزان زده

                 کنار مرداب آرزو های رنگی ام؛

    در کلبه را باز کن؛ به سراغ بغض خیس پنجره برو

             حریر غمش را کنار بزن؛

                              مرا می یابی...!!!

 

 

 

  • می دونی

       خدا وقتی بدرقه ات می کرد چی گفت:

              « جایی که می ری مردمی داره که می شکننت،

                  نکنه غصه بخوری... من همجا با هاتم تو تنها نیستی

     توکوله بارت

                   عشق می ذارم تابگذری

                         قلب می ذارم تا جابدی

                            اشک می ذارم که همراهیت کنه

                              و مرگ میدم تا بتونی برگردی پیشم ... »

 

 

  • وعشق...

      وعشق آهسته می پوسد

               در قلب زمان و رنگ می بازد

      در آغوش تنهایی ها

              و صفحه کم کم، گم می شود در بطن بی کسی ها

      و خط می خورد،با دست مرگ

             آنچه تا ابد، از عشق یادگار می ماند

         معصومیت چشمان توست....!

 

 

 

 

  • یک نفر....

       یک جایی...   

    تمام رویاهاش، لبخند توست

             در زمانی که به تو. فکر می کنه

                                  دنیا براش خیلی با ارزشه ... 

    پس ...

        هروقت دلتنگ شدی ...     

             این را به خاطر بسپار :

      یک نفر ...   

  •     یک جایی ...

                داره به تو فکر می کنه ...

 

 

 

+ نوشته شده در  88/05/10ساعت 23:26  توسط sara  | 

جملات زیبا

  • در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود
             در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
     میشود حتی برای دیدن پروانه ها
             شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
     کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
             هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود......

 

 

  • در فصل تگرگ عاشقت میمانم 
           با ریزش برگ عاشقت میمان
                  هر چند تبر به ریشه ام میکوبی 
                            تا لحظه مرگ عاشقت میمانم . . .

 


 

abre rahgozar 

 

 

  • اگر عشق ارتفاع داشت
       من زمین را زیر پای خود داشتم
              و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
                      آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی....

 

 

  • در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم......

 

  •  شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
            خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
    خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
            در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
    و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
           و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
    چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
          چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
    خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
          خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
    خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
          خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی.......

 

 

  • بخواب همچو مهتابی که آرام پشت کوه ها می رود و مرا از پرتوش بی نصیب می دارد
    تو نیز بخواب و مرا از عشقت بی نصیب دار
    باشد که عشق در وجوت بماند،
    و آنچنان وجودت از عشق آکنده شود که ذره ذره ی وجودت را بگیرد
    آنگاه عشق از وجوت سرریز شود...
    باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش به من بتابد
    و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد
    ای امید نا امیدی های من......

 

  • شبی غمگین , شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار اوماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا...

 

  • تنهاتنهایی را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
              تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
    تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
              تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
    تنهايي را دوست دارم زيرا....
               در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست
    و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.......


 

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 21:15  توسط sara  |